Young Elites Academy

درس ششم از؛ مجموعه كلاسهاي جهششگفتانگيز
اخلاق پارسي
استاد: دكتر سيد مهدي صحرائيان
انساني كه عاشق نباشد خوشبخت نيست. اما در زماني كه اين عشق به نحوي اتمام ميپذيرد، خوشبختي رخت بر ميبندد و بعد زندگي تبديل به اموري عادي و در عين حال تكراري گشته و به روزمرهگي تبديل ميشود و روزمرهگي هم، هميشه همراه با افسردگي و بيحوصلگي _ در بسياري از موارد با سرخوردگي و نااميدي _ همراه خواهد بود.
بنابراين انساني كه به دنبال خوشبختي است، پيوسته به سمت تازه نگه داشتن عشق ميرود.
لذا انسان بايد چيزي را بالاتر از عشق، به گونهاي بيابد كه بتواند حالت شور و نشاط خود را تداوم بخشد و درست در اينجا است كه انسان در يك فرآيند سير تكامل طبيعي _ به اجتماعات ميرسد. مانند عشق به مردم، عشق به ميهن و چيزهايي كه فناناپذير ميباشند و اينگونه انسان در مراحل تكاملي _ توسط آن عوامل _ به عشق ابدي راه پيدا ميكند.
ما در كلاس قبل عنوان كرديم كه؛ اميال را رها كنيد و بعد كه اميال به اوج خود رسيد آنگاه آنها را مهار كنيد.
وقتي انسان به عشق ازلي رسيد بينياز ميشود. گستره فكر و روحش آنقدر وسيع مي گردد كه ديگر مسائل مادي كوچك، در نظرش بيمقدار ميشوند. شما ببينيد كسي كه به عشق ازلي رسيده هيبت پادشاهان و قدرتمندان نميتوانند او را بترسانند. در هنگام مرگ التماس نميكنند بلكه مرگ را وصول به خوشبختي ميداند. به عنوان مثال كوروش كه هنگام مرگش دراز كشيد و گفت: من سعادتمند ميروم چون در معناي ديگر او در راه رسيدن به ابديت بود، و نگاهي به مرگ منصور حلاج كه در هنگامي كه طناب دار را به گردنش ميانداختند گفت اناالحق.
كساني كه به عشق ازلي رسيدهاند مرعوب نميشوند. از چيزي يا كسي هراسي ندارند زيرا در اقيانوس عشق غرق شدهاند. عشق به صورت يك كاسه كوچكي از محبت است اما عشق به ازليت ي اقيانوسي از محبت را شامل ميگردد. كسي كه در اقيانوس است ديگر بر سر يك ليوان آب جدال نميكند.
اينگونه است كه انسان وسعت ديد يافته و از تمام خسيسههايي كه به عنوان «ميل مجسم» مطرح ميشود رها ميگردد.
در مبحث دوستي هم كسي كه به اين مرحله رسيدهاست ديگر دنبال اين نيست كه خودش خوشبخت و خوشنام شود موفقيت او يك سير طبيعي را ميپيمايد و خوشنامي او يك روند ناخودآگاه را طي ميكند اما بيشتر خوشحال ميشود كه اطرافيانش موفق شوند و خوشبخت باشند. به عنوان مثال كوروش عليرغم اينكه شكارچي ماهري بود سعي ميكرد در مسابقات شكست بخورد تا اطرافيانش برنده شوند به دليل اينكه او به عشق ازلي رسيدهبود. ديگر برايش فرقي نميكرد كه بر يك نفر غالب بيايد.
كساني كه به راحتي ميتوانند افراد را ببخشند و از سر يك مسئله مالي بگذرند. اينها افرادي هستند كه نزديك به مرحله كمال هستند و به راحتي به ديگران حتي به دشمنانشان كمك ميكنند به دليل اينكه از نظر «تعالي روح» اين افراد نزديك به كمالاند و به تعالي روح رسيدهاند.
بنابراين از پديدههاي اشياي قابل لمس و يا سنتهايي كه در جامعه ميباشد نه خوشحال ميشوند و نه غمگين. اگر ميبينيد كه از ديدن فقر مردم اندوهگين ميشوند به دليل اين ميباشد پرتوي از انوار الهي در انسان به وديعت گذاشته شدهاست و مردم را جزيي از روح خداوند ميداند
اخلاق پارسي ميگويد؛
الف) بنابراين لجامي به حرص خود بزن تا آن را بهتر اداره كني.
ب) اقبال پا ندارد و فقط دست و بال دارد وقتي كه او دستهاي خود را به طرف كسي دراز ميكند اجازه نميدهد كه بالهاي او را بگيري.
يعني اقبال پا ندارد كه در كنار تو بنشيند و نميگذارد كه دست به بالهايش بزنيد كه به اين شكل براي فرار كردن آماده است. اگر تو آز و طمع كردي و مردم را ناديده گرفتي و به موجودي خودپرست و تمامي طلب مبدل شدي و حرص و آز بر تو مستولي شد و خواستي از اين اقبال استفاده كني كه باز هم بيشتر و بيشتر بخواهي به طوري كه پايت را روي مردم بگذاري، اقبال از دست تو فرار ميكند و بال ميزند و ميرود و هرچه قدر كه قوي باشي به يك وسيله بسيار كوچكي از پاي خواهي افتاد.
ج) كسي كه انسان را محترم نميدارد خدايان را فريب ميدهد. اگر خدايان ميخواستند كه بزرگي بدن تو با حرصت مناسب باشد تمام عالم گنجايش تن تو را نداشتند. يعني اگر بدن شما ميخواست متناسب با حرص شما باشد در تمام دنيا جاي به اندازه آن حرص وجود نداشت يعني حرص و طمع انسان تا اين حد گسترده ميباشد.
د)آيا نميداني كه براي درختان بزرگ زمان لازم است تا نمو كنند اما فقط يك ساعت كافياست كه بكلي ريشهكن شوند. فقط ديوانه ميتواند طالب ميوه آنها باشد. بياينكه بلندي آنها را بسنجد. چون خواهي به زوربه درخت برسي، برحذر باش كه با شاخ آن كه به دست گرفتهاي، برزمين نيفتي. كوروش در اينجا درخت را مثال ميزند. ميگويد زمان زيادي نياز دارد تا درخت بزرگ شود وقتي ميخواهي بالا بروي و ميوه آن را بچيني، همان شاخه ميتواند تو را به زمين بزند و نابودت كند. قويترين انسانها هم ميتوانند از بين بروند. وقتي ميخواهي ميوه را از سر درخت بچيني تفكر كن. ببين آيا توان رفتن به آن بالا را داري؟ آيا بلندپروازي تو آنقدر هست كه بتواني به نوك درخت برسي؟ يا اينكه ترجيح ميدهي در محدوده خود و حد سهم خودت به ميوهاي دست پيدا كني؟ كه قابل دسترس ميباشد و به تو ضربه و لطمهاي وارد نميكند . ما در مثل فارسي هم داريم كه ميگويد: “ فواره چون بلند شود سرنگون گردد” در اين بحث اخلاق پارسي كوروش ميخواهد به ما ياد بدهد كه تعادل را حفظ كنيم و زيادهطلب نباشيم. وقتي اقبال به سمت شما آمد و به سوي شما دست دراز كرد خود را گم نكنيد، حرص و آز شما را فرا نگيرد به دليل اينكه اگر آزمند شديد، با يك شاخه كوچك درخت به زمين ميافتيد و اگر آهن هم باشيد با يك قطره كوچك آب ميپوسيد. اين زيربناي تفكر پارسي ميباشد.
هـ) وجودي قوي نيست، كه از وجودي بسيار ضعيف نهراسد. چنانكه آهن را هم زنگ ميخورد.
اسپينوزا در حدود 20-19 قرن بعد اين اخلاق پارسي را گرفته و مطلبي را به عنوان اخلاق نوين مطرح كردهاست.
اخلاق پارسي ما را به سمت تعقلگرايي رهنمون ميكند.
ميگويد، حتي زماني كه اقبال به شما رو كرد با عقلانيت حركت كنيد و از اقبال استفاده كنيد.
يعني مردم ضعيف ـ كه همانند همان قطره آب ميباشندـ آهن آنها را زنگ زدند. چرا كوروش حاضر نشد در قصرش يك دينار طلا نگهداري كند و هميشه با يك جامه بسيار ساده در ميان عموم ظاهر ميشد؟ به دليل اينكه از روي عقلانيت حركت ميكرد.
اسپينوزا اخلاق را در سه طريق كه فلاسفه ديگر اين را بيان كردهاند تصور كردهاست.
نوع اول، آن است كه بودا و مسيح ميگويند و بر خصائل و فضائل زنانه متكي است و افراد بشر را از نظر ارزش يكسان ميداند و بدي را به نيكي پاداش ميدهد. و فضيلت را با محبت يكي ميداند و در سياست طلب دموكراسي مطلق ميكند. اينجا فضيلت را با محبت كردن يكي به دبگري ميدانسته است. ما، در مذاهب كاتوليك و پروتستان ميبينيم كه از طريق محبت كردن ميخواهند به فضيلت برسند. يعني ميگويند ما به فضيلت رسيديم زيرا محبت ميكنيم.
نوع دوم، آن چيزي است كه ماكياولي و نيچه ميگويند و برپايه خصائل و فضائل مردانه استوار ميباشد، خشن است. آنها افراد بشر را يكسان نميدانند به همين خاطر هم شيوه ماكياوليست در سياست بيشتر مطرح ميباشد كه ميگويد؛ افرادي را كه كمتر ميفهمند ما با سياست ميتوانيم آنها را به طريقي بچرخانيم كه در جهت ما حركت كنند و يا اينكه نيچه ميآيد، ابرمرد را مطرح ميكند و ميگويد قانون عبارت است از حق اغنيا. از مبارزه و پيروزي و فرمانروايي لذت ميبرد، فضيلت را با قدرت، يكي ميداند و طالب حكومت اشرافي موروثي ميباشد.
نوع سوم، اخلاق سقراط، افلاطون و ارسطو ميباشند كه فضايل زنانه و مردانه را به طور مطلق و همه جا قابل انطباق نميدانند و بر اين اعتقاد هستند كه فقط اذهان پخته و آزموده و آگاه ميتوانند در اوضاع و احوال مختلف حكم كنند كه در كجا بايد عشق و محبت كنند و در كجا بايد قدرت حاكم باشد. بنابراين فضيلت را با عقل و علم يكي ميدانند و در سياست طالب مخلوط متغيري از حكومت اشرافي و حكومت عامه ميباشند.
اما اسپينوزا تحت تأثير اخلاق پارسي، يك روش اخلاقي را عرضه ميكند؛ كه عبارتستاز :وحدت هرسه نظر فوقالذكر ميباشد.
ميگويد: غرض از عمل و رفتار انسان سعادت ميباشد. سعادت حضور لذت و فقدان آلام است، يعني زماني كه در زندگي انسان لذت وجود دارد، ديگرآلام و دردها وجود ندارند. آن موقع سعادتمند ميباشد. ولي “لذت و الم” امور نسبي هستند و “نه مطلق” اند و “نه حالات”، بلكه ناشي از “انتقالات” ميباشند.
لذت عبارت است از انتقال از حالت كمتر كمال به حالت بيشتر آن،
خوشي عبارت است از فزوني قدرت شخصي.
اينجا تعبير از قدرت ميتواند قدرت جسمي، روحي، فكري آن چيزي كه انسان را يك شخصيت مستقل بار ميآورد باشد. در مثل ميگويند شخصي انسان قدرتمندي است؛ نه به لحاظ ابزاري كه در دست دارد بلكه به لحاظ اينكه از درون انسان قدرتمندي ميباشد.
رنج، عبارت است از: انتقال از حالت بيشتر كمال به حالت كمتر آن.
اينكه از اصطلاح انتقال استفاده ميكنيم به دليل اين است كه لذت عين كمال يا رضايت نيست. اگر شخصي در حين تولد داراي كمال و رضايتي باشد كه ديگران به او منتقل ميكنند فاقد جوش و خروش لذت خواهد بود و عكس اين مسئله نيز صادق ميباشد. اگر در نهايت كمال شما متولد ميشديد ديگر جوش و خروشي نداشتيد براي اينكه به آمادگي برويد، به مدرسه برويد و مراحل كمال را طي كنيد و يا اينكه تلاش كنيد و به مرحله ابتكار و ثروت و . . . برسيد. بنابراين در اين صورت جوش و خروش و تلاش نداريد و به دليل اينكه تلاش نداريد در لذت هم به سر نميبريد به دليل اينكه زماني كه انسان از “يك مرحله كمتر كمال” با جوش و خروش و تلاش حركت ميكند و به “مرحله بالاتر” ميرسد آنگاه لذت ميبرد.
عواطف و احساسات عبارتند از: حركت و انتقال به كمال و قدرت و يا حركت و انتقال از آن. منظور از انفعالات و عواطف تغييرات جسماني است كه به وسيله آن قدرت بدن رو به كاهش يا افزايش ميگذارد. يا ممد نيروي بدن هستند و يا مانع آن. تصورات اين تغييرات نيز از زمره عواطف و انفعالات ميباشد.
كوروش توصيه ميكند؛ اساس فضيلت چيزي جز كوشش براي حفظ نفس نيست و سعادت شخص در توانايي او بر اين كار است. هر گاه انسان توانا بود براي اينكه بتواند نفس خود را كنترل كند و انسان برنفسش فرمان براند يعني مغز بر نفس فرمان براند در اين صورت انسان در سعادت زندگي ميكند به دليل اينكه در اين صورت كسي نميتواند انسان را تحتتأثير قراردهد.
كوروش ميگويد؛ شخص خودستا فقط از مزاياي خود و نقايص ديگران سخن ميراند و از حضور كساني كه از او پائينتر هستند لذت ميبرد. چرا كه هيچكس مانند شخص مغرور و خودپرست از چاپلوسي ضرر نميبيند. اغلب پادشاهان، سرداران، فرمانروايان، مديران و . . . كه دوست داشتند افراد ضعيفالنفس در اطرافشان باشند و فقط چاپلوسي اينها را كنند اينها در يك مرحلهاي لطمه خوردند. اقبال به شما رو ميكند. اگر يك دفعه دچار منيت شدي آنهايي كه چاپلوس هستند اين را در تو كشف ميكنند و اطراف شما را ميگيرند و شروع ميكنند به پرورش دادن خودستايي در شما و اين خودستايي شما را در جهالت فرو ميبرد و از طي طريق براي رسيدن به كمال، باز ميمانيد.
چناچه ملاحظه ميشود در اخلاق پارسي انساني را كه به اوج قدرت رسيدهاست توصيه به لجام زدن به حرص و آز و پرهيز از خودستايي ميكند. چرا كه اقبال از وي برخواهد تابيد. يعني چيزي كه اقبال از انسان فراري ميدهد، آز و طمع ميباشد و بوسيله شئي ضعيف از پا در خواهد آمد و اسپينوزا نيز در پايان نظر خود از كوروش تبعيت كرده و ؛ فضيلت را در حفظ نفس و غلبه بر خودستايي ميبيند.
پس بكوشيم با برخورداري از اخلاق پارسي، يك پارسي باشيم.