Young Elites Academy

درس دوم از؛ مجموعه كلاسهاي فلسفه افلاطوني
تعاريف مفاهيم استدلالي
معيارهايي از قبيل عدالت، سياست، اخلاق،...
ـــــــــــــــ
عقيده مثل افلاطوني (Ideas )
مثال يك شيئي:
الف) مثال كلي شيئي عبارت است از نوعي شيئي مثلا انسان فريدون، مسعود
ب) مثال قانون شيئي عبارت است از مجموعه قوانين طبيعي حاكم برا انسان، مثلا: ارواح ، عواطف، حواس، كه بر انسان حاكماند اما قابل لمس نميباشند.
ج) مثال مطلوبيت شيئي عبارت است از غايت مطلوب نوع شيئي مثلا جايگاه انسان د رجمهوري مطلوب
مثل سهگانه افلاطوني در آن احد«تمام معني آن» ميباشد. يعني كلي و قانون و غايت مطلوب موجودي بنام انسان را تشكيل ميدهد.
در پشت سر حوداث ظاهري و جزئياتي كه حواس ما با آن مواجه است، كليات و قوانين منظم و توجه به غايات، وجود دارد كه به حواس درك نمي شود ولي عقل و انديشه ما به آن اذعان دارد. اين كليات و قوانين و غايات مطلوبه _ از اشيا جزيي محسوس _ جاويدانتر و به همين علت حقيقيتر هستند.
مثال نوك مداد
مثال پل
« خداوند يك مهندس جاويدان است»
سياست:
ما ميخواهيم شريفتين مردم بر ما حكومت كنند و حكومت اشراف و آريستوكراسي همان حكومت شريفتين مردم است. اما در آريستوكراسي افلاطوني«شريفترين مردم»، اشراف زادگان نيستند بلكه شريفترين مردم عبارتند از مستعدترين افراد كه در نوع دموكراسي مدرسهاي رشد يافتهاند و براساس فلسفه افلاطوني_ يعني علم و هنر مؤثر و عامل _( كه حكمتي است كه در هم آميختن است با اشتغالات مادي زندگي( رفاه عمومي) حكومت ميكنند و نه تنها الهيات مجرد و غيرعملي.
افلاطون در دموكراسي مدرسهاي خود شريفترين مردم را براساس عالم فلزات مورد آزمايش و امتحان قرار ميدهد و استعدادها را طبقهبندي كرده و جايگاه هر يك از شهروندان را در مدينه فاضله تعيين و مشخص ميكند.( نگاهي به تخصصگرايي و شايستهسالاري در دكترين توليدگرايي بشود.)
اخلاق:
فلاسفه از ارائه معنايي براي جمال، زيبايي و عدالت خودداري كرده اند
افلاطون با جسارت معنايي براي عدالت ترسيم نموده است:
عدالت آن است كه كسي آنچه حق اوست به دست بيآورد و كاري را در پيش بگيرد كه استعداد و شايستگي آن را داشته باشد.
اين تعريف گمراه كننده است.
فيثاغورس موسيقي ستارگان را عدالت ميداند؛ عدالت در اجتماع مانند هماهنگي ستارگان در حركات منظمي است كه دارند. اجتماعي كه بدين ترتيب باشد باقي خواهد ماند و اين همان سر بقاي اصلح است، كه داروين در موجودات زنده قايل است.
اگر در يك اجتماع مردم در محل طبيعي خود نباشند _ مثلاً تاجر بر سياستمدار حاكم و نافذ باشد و سرباز مقام حكومت را غصب كند_ نظم اجزا از ميان خواهد رفت، ارتباطات گسيخته خواهد شد، و اجتماع از هم پاشيده و منحل خواهد گرديد. عدالت نظام مؤثر و نتيجهبخشي، ميباشد. در فرد نيز _عدالت _ نظام انتظام مؤثر و منتج است. يعني قواي انسان در جاي خود قرا گيرند.
هر فرد مجموعهاي از عناصر _ اميال و عواطف و انديشهها است _. اگر در هماهنگي باشند فرد زنده ميماند و كامياب ميشود. اگر _ مثلا ًعواطف_ تنها محرك اعمال بشر گردد و افعال انساني حرارت و روشني خو را _ به جاي انديشه_ از احساسات دريافت كند _ چنانكه شيفتگي مذهب چنين كنند)
يا اينكه انديشه تنها محرك كارهاي انسان گردد(چنانكه در مشتغلين به معنويات مشاهده ميشود.) تزلزل و از هم پاشيدگي شخصيت آغاز ميگردد.
عدالت عبارتند از ترتيب و زيبايي كه ميان اجزاي روح برقرار است و براي روح به همان اندازه ضرورت دارد كه سلامتي براي بدن.
بديها و زشتيها ناشي از عدم انتظام و فقدان هماهنگي ميان انسان و طبيعت ويا ميان انسان و انسان ديگر و يا ميان انسان با نفس خود است.
افلاطون بر خلاف تراسوماخوس و طرفداران نيچه كه عدالت را خاص« خداي عدالت و انتقام ميدانند كه هيچكس از دست او مفر و ملجايي ندارد و عدالت را حق اقويا ميدانند، و يا انسان را «بنده و اسير طبيعت اشيا» بر روي تخته سنگ در ميان دريا زنداني ميدانند،
ميگويد؛
«عدالت قدرت نيست بلكه قدرت انتظام و هماهنگي است»
حقيقت مانند زني شايسته و برازنده است كه همواره لباسهاي خود را عوض ميكند ولي خود او در زير اين لباسها_ يكي است _ و تعيير نميكند.
اخلاق:
در اخلاق نيز نبايد منتظر ابتكارات شگرف شد. عليرغم مطالعات مخاطرهآمز سوفسطائيان و پيروان نيچه، تمام نظريات و افكار اخلاقي به دور خير عموم ميچرخد.
اخلاق با همكاري وتعاون وتنظيم آغاز ميشود.
زندگي در اجماع اقتضا ميكند كه هر كسي قسمتي از اختيارات شخصي و آزاديهاي فردي خود را فداي نظم و ترتيب جامعه كند.
مفهوم و معناي اخلاق در عدالت، ادراك ميشود.
انتقادات بر مدينه فاضله افلاطوني:
اهميت انسان در اين است كه ميتواند دنياي بهتري را تصور كند وحداقل قسمتي از اين را جامع حقيقت بپوشاند.
مهم نيست كه شهري چون مدينه فاضله بر روي زمين وجود داشته باشد. آنچه مهم است آن است كه انسان بر سرق قوانين مدينه فاضله عمل كند.
انسان خوب آن است كه حتي در يك حكومت ناقص ، از قوانين _ بطوركامل_ پيروي كند.
علم سياست حقيقي عبارتست از هماهنگ ساختن قوي اجتماعي راهنمايي آن به سوي پيشرفت و ترقي. بلكه اين علم جاي خود را دادهاست هر سياستي كه هدف آن فقط اداره حزب و دراو دسته مربوط به خود بوده و راهنماي آن شهوات و يغماي مناصب است.
روانشناختي:
رفتار انسان از سه منبع نيرو ميگيرد: ميل، هيجان، عقل.
الف) ميل و شهوت و تحريك و غريزه اجزاي كي كلاند؛
ب) هيجان، قدرت ارادي و جاهطلبي و شجاعت را يك واحد تشكيل ميدهند.
ج) عقل، دانش ، انديشه و هوش و خرد را نيز يك كل تشكيل ميدهند.
Ø منبع ميل و شهوت در شكم است ، كه انبار نيرو_ مخصوصو نيروي جنسي است.
Ø مركز هيجان و اراده در قلب و جوش و حرارت خون است. د راينجا احساسات دروني و تحريك باطني طنينانداز ميشود.
Ø مركز عقل و دانش درسر است، كه ناظر و بارزس اميال و شهوات است و ميتواند ناخداي كشتي نفس، بشود.
برخي اشخاص« ميل مجسم» هستند. نفوس آنها حريص و ناراحت است و دائماً در طلب ماديات هستند و اين گروه دائماً سرگرم مناقشاتي هستند كه از اينگونه طلب برميآيد و درآتش رقابت در تفننات ميسوزند. بخل و حسادت و تنگنظري_ كه صفات ناپسنديده مجازميباشند _ از همين «ميل مجسم» نشأت ميگيرد.
برخي اشخاص به منزله معبد اراده و شجاعت هستند. آنها فقط به خاطر فتح و پيروزي ميجنگند.
غرور و افتخار آنها در «تملك» نيست بلكه در«قدرت» است.
و بلاخره عده قليلي هستد كه خود را به تفكر و دانش سرگرم ميدارند و طلاب علم ميباشند. اينان خود در روشني آزاديبخش فكري غوطه ميخورند و قوه ارادي آنها «پرتوي» است و نه «شعلهاي» و لنگرگاه آنها حقيقت است نه قدرت مادي.
اما حاصل جمع اين سه گروه تعداد معدودي افراد هستند ؛ اراده و شجاعت خود را در اختيار عمل و دانش قرار دادهاند و اميال خود را با قدرت عقلاني علم مهار و هدايت ميكنند. اينان، منبع شجاعت و قدرت ارادي خود را _ با پيوند زدن بني قلب و سر _ اقيانوس علم خود قراردادهاند و «ميل مجسم» را در خود مهار كردهاند( چنانكه نيچه گفت) و تملك را با حقارت مينگرند.
از پيوند ميان عقل و قلب و مهار «ميل مجسم» انساني نوين تولد يافته كه در عين دانشمندبودن ، بسيار متواضع است، در عين برخورداري از قدرت ارادي بسيار قوي( كه طلب پيروزي كامل غايت مطلوب آن است، رقيقالقلب و مهربان ميباشند و به ديگران نيكي بيپاداش روا ميدارند، و بالاخره در عين آگاهي به لذات تملك و ارضاي شهواني ماديات، از غناي دروني برخوردارند و داراي روح بزرگ ميباشند. اين گروه شايسته رهبري جامعهاند كه با فضيلت كمال خود،« غايت مطلوب» را برقرار ميسازند.