Young Elites Academy

درس دوم از؛ مجموعه كلاسهاي فلسفه افلاطوني
تعاريف مفاهيم استدلالي
معيارهايي از قبيل عدالت، سياست، اخلاق،...
استاد: دكتر سيد مهدي صحرائيان
با مرور جلسه اول با اين سؤال شروع ميكنيم كه؛ آيا تا به حال انديشيديد كه از نظر يك روانشناس، «روانشاسي جامعه» چيست؟
ما بايستي براي مفاهيمي چون وطنپرستي، اخلاق، شرافت، عدالت،... تعريفي بيابيم. اينها چه چيزي هستند كه معيار قرار ميگيرند.
به اين نتيجه رسيديم كه به عنوان ديالكتيك سقراطي معلوم نيست كه سرمنشاء اين معيارها كجا ميباشد؟ هرچند كه اين معيارها اكتسابي ميباشند. بخشي از طريق آموزش و اجتماع و بخشي از طريق خانواده به ما انتقال پيدا كردهاست. مانند بسياري از مسائل كه به صورت سنتي در خانوادهها معمول ميباشند. الزاماً به اين معنا نيست كه اينها داراي مفاهيم استدلالي هستند. به عنوان مثال وقتي شما يك سنت را از شهري به شهري ديگر منتقل ميكنيد اين سنت در آنجا كاملاً متفاوت عمل ميكند. بعد شما ميخواهيد براساس آن سنت كه به عنوان يك باور در ذهن شما جاي گرفته در اين شهر قضاوت كنيد.
در اينجا زشت و زيبا تعريف متفاوت پيدا ميكند. لذا براي اينكه ما بتوانيم به يقيني برسيم كه اين يقين براساس معيار غالب باشد بايد در ابتدا از طريق مفاهيم استدلالي تعريفي براي اصطلاحاتي مانند شرافت، اخلاق، وطنپرستي و امثال آن _ كه در جامعه پذيرفته شده است _داشتهباشيم. در اينجا سئوالي مطرح ميگردد و آن اين است كه شما براي چه به آينه نگاه ميكنيد؟
كه در جواب ممكن است به طور اجماع و ساده مطرح گردد كه براي برطرف كردن معايب ظاهري به آئينه نگاه ميكنيم و در انتها آئينه معياري است كه در آن نظم و تنظيمات را ببيني.
بنابراين آئينه يك معيار براي بررسي تنظيمات و نظم ظاهري ميباشد. فكر هم همينگونه است، وقتي كه ميگوييم شك كنيد تا به يقين برسيد به چه منظور ميخواهيد به يقين برسيد؟ براي اينكه براساس تعريف معيار به فكرتان نظم بدهيد. در واقع اگر فكر انسان نظم نداشته باشد به بيراه ميرود. بسياري از واكنشها كه در اجتماع ديده ميشود به اين دليل ميباشد كه فكر افراد نظم ندارد. به عنوان مثال فحاشيكردن پيامد نظم نداشتن فكر ميباشد، در اين مورد شخص نظم فكري ندارد در نتيجه فحش ميدهد اگر افراد نظم فكري داشته باشند فحش نميدهد. يك انسان متفكر هرگز فحش نميدهد يك انسان وقتي پشتسر شخصي براساس باورهاي خويش عيبجويي ميكند و به خود اجازه اظهارنظركردن در مورد اعمال و رفتار شخص مورد نظر را ميدهد در واقع اين شخص نظم فكري ندارد اگر داراي نظم بود در چهارچوب نظم باقي ميماند. شما تصور كنيد كه اگر بر روي آينه خط بكشيد بعد كه چهره خود را در آينه چگونه ميبينيد؟ چهرهاي خطخطي ميبينيد يعني شما چهره خود را شفاف نخواهيد ديد.
مغز انسان هم به اين صورت ميباشد. وقتي كه شما ميخواهيد يك عملي را انجام دهيد براساس كدام الگوي رفتاري در مييابيد كه آيا رفتار شما صحيح است يا خير؟ آيا در چهارچوب تنظيمات قرار دارد يا خير؟ نظم دارد يا خير؟
بنابراين اين خط هايي كه روي آينه آمده همان اكتسابات ميباشد. باورهايي كه سقراط از آنها صحبت ميكند براساس كدامين ميل نهايي اين اميال راسخ شده است؟ اين اميال شما به يك باور ثابت تبديل شدند. زماني كه ادعا ميكنيم رفتار و منش من به اين گونه است ديگران خودشان را با من تطبيق بدهند. چرا ديگران بايد خود را با تو تطبيق بدهند؟
اينجاست كه اين آئينه اينقدر خط خورده كه انسان دچار جهل گشته و مرحله بعد از جهل رسيدن به منيّت است.
و مدام گفته ميشود من فلانم. من چنانم.
شما يك وقت هست كه مطرح ميكنيد كه من، منِ سقراط ميباشم. من، منِ اقتصاددان ميباشم. من، منِ فيلسوف هستم و . . . ولي كدام من؟
يك بار در دوران دانشجويي به استاد خود گفتم استاد، من
استاد به من گفت: تو به چه اجازه گفتي من
گفتم: استاد متوجه منظور شما نشدهام.
گفت: شب كهكشانها را نگاه كن جواب سئوالت را دريافت ميكنيد.
وقتي شب به رصدخانه رفتم و در گنبد آن كهكشانها را ديدم متوجه شدم كه منظور استاد اين بوده كه تو، توي من در اين كهكشان كجا قرارداري؟ تو چه هستي ؟ تو كه هستي؟كه به خودت اجازه ميدهي بگويي من. جايگاه تو كجاست؟
بحثي هم كه افلاطون ميكند همين است ميگويد اين «من» بايد جايگاهش مشخص شود كه چه كسي ميباشد و در كجا قراردارد؟ آيا من دچار منيّت شدهام يا نه؟
سقراط هم تمام تلاشش بر اين است كه شما را به يك تعريفهاي معياري برساند كه بر اساس آن تعريفهاي معياري به يقيني برسيد. آنوقت اگر ميخواهيد اظهارنظر بكنيد يا ابراز و جود بكنيد بدانيد وقتي ميگوييد «من» مفهوم اين من چيست؟ و كدامين من؟ آيا منِ دچار منيّت، منِ دچار خودخواهيها، يا اينكه منِ استاد، منِ اقتصاددان، منِ پزشك، كدام من؟
براي اينكه ما به اين مرحله برسيم بايد اول خود را بشناسيم. افلاطون در مدينه فاضلهاش بر اساس عقيده موسول يك تعريفي ارائه ميكند، ببنيد ما قبل از اينكه به آن جايگاه برسيم بايد يك سري بديهيات و مسائلي را در فلسفه بدانيم.
عقيده موسول افلاطوني:
آنچه را كه ميبينيم در ظاهر يك تصوير مجازي ميباشد و در پشت سر اين تصوير مجازي يك حقيقتي نهفته است كه غايت مطلوب آن شي را براي ما مشخص ميكند كه با حواس قابل لمس نيست بلكه عقل و انديشه بدان اذعان دارد. بنابراين آنچه را كه ما ميبينيم يك تصوير مجازي ميباشد.
ما انسان را در سه حالت و مورد تجزيه و تحليل قرارميدهيم با اين فرض كه ميدانيم كه براي تمامي اجسام قانوني حاكميت دارد:
1_ نوع شيء؛ كه شامل حالت شكلي آن است مثل چشم و بيني....
2_قوانين: قوانيني كه بر اين شيء حاكم است مثل احساس، عواطف و...
3_غايتمطلوب: اين شيء و غايت مطلوب آن چيست؟ چون از نظر افلاطوني كه مونوتاليست بوده و به خداي واحد اعتقاد داشته است خداوند هيچ چيزي را نيافريده مگر با دليلي.
در جمهوري افلاطوني مدينه فاضله جايگاه انسان در مدينه فاضله يعني «جامعه» مطرح ميشود و مشخص ميشود كه او در كجا قراردارد؟ اين مسئله ما را به اين سمت راهنمايي ميكند كه براي اينكه ما به غايت مطلوب هر شياي پي ببريم بايد داراي دانش و عقل باشيم و از طريق تفكر ميتوانيم به اين مسئله پيببريم كه با حواس پنجگانه غايت مطلوب و قوانين حاكم قابل لمس نيستند. و در مجموع پشت سرِ حوادث ظاهري و جزئيات كه حواس ما با آن مواجه است، كليات و قوانين منظم و توجه با غايات، وجود دارد كه به حواس در نميشود ولي عقل و انديشه ما به آن اذعان دارد. اين كليات و قوانين و غايات مطلوبي _ از اشياء جزيي محسوس _ جاويدانتر و به همين علت حقيقيتر هستند.
به عنوان مثال يك دايرهاي را با مداد روي كاغذ ميكشيد شما ميتوانيد اين دايره را با پاككن پاك كنيد، دايره پاك شده اما قانون دايره وجود دارد شما آن را نميتوانيد پاك كنيد.
فرض كنيد شما يك پلي را ميبينيد در تصوير مجازي اين پل تودهاي است از آهن و بتن كه روي هم قرار گرفته و دو طرف رودخانه را به هم وصل كردهاست، اما يك رياضيدان كه از آنجا عبور ميكند و پل را ميبينيد تمام قوانين و قواعد رياضي كه در محاسبات اين پل به كار رفته توجه او را جلب ميكند، حالا اگر اين رياضيدان اتفاقاض شاعر هم باشد علاوه بر اينكه به قوانين و قواعدي كه در ساخت اين پل به كار رفته پي ميبرد غايت مطلوب اين پل را هم ميبيند. اينكه چهكساني از روي اين پل عبور ميكنند و چه تأثير منتجي ميتواند داشتهباشد، برداشت از اين مطلب را متفاوت ميكند
ما در اينجا متوجه تفاوت افراد ميشويم.
حالا در مدينه فاضله، افلاطون وقتي ميخواهد جايگاه انسانها را مشخص كند
ميگويد: ما نميتوانيم حكومت را به دست هركسي بسپاريم هر كسي بايد در جايگاه خود قرار بگيرد و حركت كند تا تنظيمات و نظم برقرار شود.
او انسانها را مورد آزمايش قرار ميدهد،
از ديدگاه او كساني كه در مرحله اول قبول ميشوند از جنس طلا ميباشند. اين افراد كساني هستند كه بايد براي رهبريت فكري و سياسي جامعه آموزشهاي لازم را ببينند. اينها كساني كه هستند كه بايد دانشمند شوند و به توليد فكر و خلاقيت بپردازند و ناظر بر گردش منظم تنظيمات در جامعه باشند.
در مرحله دوم افرادي هستند كه اينها نوع فلزشان درجه دو و از جنس نقره ميباشد اين افراد بايد وارد تجارت و بازرگاني شوند ولي خط بين بازرگاني و سياستمداري تنطيمات را بهم ميزند اينجاست كه اخلاق مطرح ميشود.
در مرحله سوم افراد درجه سه كه جنسشان از سرب يا مفرغ ميباشد به كشاورزي ميپردازند. افراد درجه چهار كه مخلوطي از فلزات مختلف ميباشند _ يعني خالص نيستند _ يعني بخشي مفرغ بخشي آهن و . . . اين افراد بايد به سپاهيگري بپردازند. در واقع آنان با قدرت بدنياش بايد كار كند نه با قدرت فكرياش.
بنابراين رهبريت فكر جامعه به كساني ميرسد كه اينها از جنس طلا ميباشند و از طلاي خاكي ميباشند كسي كه از درون غني ميباشد و از جنس وجوديش از طلا باشد نيازي به جمعآوري طلاي معادن ندارد. بنابراين، اين شخص در سادگي زندگي ميكند در عالم غناي خويش زندگي ميكند. بين اين اجناس اگر تداخل بوجود بيايد يعني سياسمتدار يا رهبر فكر وارد بازرگاني شود يا بازرگانان خواستند در امور حكومت دخالت كنند اينجاست كه تنظيمات مدينه فاضله بهم ميخورد و انسان از جايگاه خويش خارج ميشود و جامعه دچار هرج و مرج ميشود. در اينجاست كه بحث تخصص و تخصصگرايي مطرح ميشود كه شايسته سالاري بايد حاكم بشود و اصالت به تخصصهاي ممتاز داده شود و براساس شايستگيها مناصب تقسيم شود.
بحثي در اقتصادتوسعه داريم، به نام تمركز نيروي انساني كه بايد براساس تخصصها، پستهاي اجرايي را توزيع كرد، اين در حقيقت ريشه در موسول افلاطوني دارد، كه متخصصها بايد در جانگاه خودشان قرارگيرند. نتيجتاً اگر بازرگانان وارد سياست شوند يعني جايشان عوض شد و متخصصين به مشاغل پست پردازند در نهايت جامعه تنظيماتش بهم ميخورد و دچار تناقضات ميگردد، و روند سقوط را در پيش خواهد گرفت و در اينجا است كه ما از موسول افلاطوني به اخلاق ميرسيم.
قبل از بيان اين مطلب بايد بدانيم كه مفهوم اخلاق به عدالت و سياست وابستگي پيدا ميكند. تعريفي كه افلاطون ميآورد اين است كه ميگويد:
ما خواهان اين هستيم كه شريفترين مردم بر ما حكومت كنند
و در فرهنگ اساطيري فلسفه، پيش از افلاطون شريفترين انسانها را اشراف، خانوادههاي آريستوكراسي تشكيل ميدادند كه اين مسئله در قرون وسطي به اروپا انتقال پيدا كرد و هنوز هم اين مسئله به نوع ديگري مطرح است يعني الان شريفترين افراد در جامعه ما به آقازادهها معروف هستند كه هرگونه حق حاكميتي دارند. امتيازات در اختيار آنها ميباشد. آريستوكراسي اشرافزادگان خانوادههاي شاهان و شاهزادگان و يا روحانيون قرون وسطي بر اروپا حاكم بودند.
افلاطون شريفترين انسانها را داناترين آنها ميداند كساني كه توانستند از اين آزمايشها عبور كنند و به مرحلهاي برسند كه با عنوان طلاي پاك و ناب ناميده ميشوند، اينها شريفترين انسانها ميباشند. شريفترين انسانها از ديد افلاطون با استعدادترين و لايقترين و شايستهترين افراد هستند .به هميندليل است كه ميگويد لايقترين، شايستهترين، داناترين انسانها حكما هستند و آنها لياقت حكومت بر جامعه را دارند براي اينكه از خواستههاي خود گذشتهاند.
سياست:
در اينجا افلاطون تعريفي از سياست ارائه ميدهد و ميگويد:
سياست عبارت از هماهنگ ساختن قواي اجتماعي و راهنمايي آن به سوي پيشرفت و ترقي.
در حاليكه ما ميبينيم كه اين علم جاي خود را به سياستي كه هدف آن فقط اداره حزب و دارو دسته مربوط به خود بوده و راهنماي آن شهوات و يغماي مناصب است، دادهاست.
نوع دموكراسي كه افلاطون براي جامعه بشري درنظر ميگيرد، دموكراسي مدرسهاي ميباشد. دموكراسي مدرسهاي با دموكراسي كه ما در حال حاضر شاهد آن هستيم و مطابق با اكثريت آراء ميباشد كاملاً متفاوت ميباشد. براي اينكه در دموكراسي مدرسهاي انسانهاي شايسته تربيت و انتخاب ميشوند.اين افراد كساني هستند كه فقط به انديشه فلسفي فكر نميكنند بلكه به آن اشتغالات مادي را هم آميختهاند. يعني علم فلسفي آنها با اشتغالات مادي در هم آميخته در نيتجه حاصل آن بوجود آمدن رفاه اجتماعي براي افراد جامعه ميباشد. يعني در واقع از نظر افلاطون وجود شريفترين انسانها بايد منتج به رفاه اجتماعي و آرامش براي عامه مردم شود. اينجاست كه غايت مطلوب و جايگاه انسان در اين طبقهبندي كه افلاطون انجام داده مشخص ميشود.
ما از تنظيمات و همچين نظم بخشيدن به نيروهايي كه در جامعه وجود دارند و هدايت اين نيروها به سمت تعالي و ترقي و پيشرفت آغاز كرديم و قبل از اينكه بخواهيم بدانيم اخلاق يعني چه مبحث عدالت مطرح ميشود.
عدالت:
عدالت به تعبير افلاطون آن است كه كسي آنچه حق اوست به دست بياورد و كاري را درپيش بگيرد كه استعداد و شايستگي آن را داشته باشد.
هيچكدام از فلاسفه جرأت اينكه تعاريفي براي عدالت، جمال و زيبايي بدهند نداشتهاند. افلاطون اولين كسي است كه جرأت و شهامت به خرج داده و تعريفي براي عدالت ارائه داده است.
براي اينكه اين عدالت محقق شود فيثاغورث از يك ديدگاه ديگر عدالت را تعريف ميكند ميگويد:
با توجه به حركت منظم ستارگان جامعه بايد براساس اين قانون يك حركت منظم داشتهباشد تا عدالت كه عبارت از همان تعادل ميباشد در جامعه حاكميت پيدا كند.
يعني اينكه من براساس شايستگيهايي كه دارم و براساس حقي كه دارم در جامعه حركت كنم.
در واقع به اين معني ميباشد كه انسان از حق خود تجاوز نكند.
شما داراي يك حقوقي ميباشيد بايد اين حقوق خود را بهدست بياوريد. نميگويد اين حقوق خود را به ديگران بدهيد فقط از اين چهارچوب خارج نشويد، وقتي در اين چهارچوب مانديد و از آن خارج نشديد، تجاوز به حقوق ديگران ايجاد نميشود.
در قسمت بعدي مطرح ميكند كه بايد انسان كاري را در پيش گيرد كه استعداد و شايستگي آن را داشته باشد. وقتي كه من بازرگان، سرباز داعيه حكومت ميكنم و يا من پزشك داعيه بازرگاني ميكنم در واقع تنظيمات را برهم زدم و از شايستگيهاي خود فراتر رفتهام.
اگر من به شايستگي واستعداد خويش بپردازم ترقي و تعالي در جامعه ايجاد ميشود به به دليل اينكه استعداد شخص در رشتهاي خاص پرورش پيدا ميكند و بعد از اين استعداد يك ابرمرد، دانشمند، مخترع، صنعتگر، تاجر موفق متولد ميشود، آنگاه جامعه از تخصصهايي كه در جامعه رشد پيدا كردهاند، سرشار ميشود.بنابراين جامعه در يك نظم ستارگان فيثاغورثي به حركت در ميآيد.
قبل از اينكه بحث اخلاق را آغاز كنيم، بايد انسان را از نظر روانشناسي مورد بررسي قرار دهيم. رفتار انسان از سه منبع سرچشمه ميگيرد ميل، هيجان و عقل.
الف) ميل و شهوت و غريزه و تحريك اجزاي يك كل ميباشند.
ب) هيجان قدرت ارادي و جاهطلبي و شجاعت يك واحد را تشكيل ميدهند.
ج) عقل، دانش، انديشه و هوش و خرد نيز يك كل را تشكيل ميدهند.
افلاطون ميگويد:
منبع ميل و شهوت در شكم ميباشد كه انبار نيرو مخصوصاً نيروي جنسي ميباشد. سرمنشاء تمام مناقشات همينجا ميباشد.
مركز هيجان و اراده در قلب و جوش و حرارت خون ميباشد، در اينجا احساسات دروني و تحريك باطني طنينانداز ميشود.
مركز عقل و دانش در سر است كه بازرس اميال و شهوات است و ميتواند ناخداي كشتي نفس باشد.
v برخي از افراد ميل مجسّم هستند يعني اينها براساس اميالشان تصميم ميگيرند و براساس اميالشان حركت ميكنند و رفتارشان را جهت ميدهند اين افراد دائما در حال مناقشه هستند، تمام جنگها از اين منشاء سرچشمه ميگيرد كه انسان به ميل مجسم تبديل ميشود، سرچشمه حسادت، برتريجويي، خودخواهي، خودبزرگبيني و . . . ميل مجسم ميباشد. انساني كه ميل مجسم نباشد جايگاه بقيه انسانها را با هر شكل و براساس غايت مطلوب آن انسان در جامعه ميپذيرد و به آن احترام ميگذارد. چرا ما ديگران را نفي ميكنيم؟ به اين دليل كه به اين مسئله كه او هم در اين جامعه يك جايگاه و يك غايت مطلوبي دارد پشتپا زدهايم و سرچشمه اين رفتار اين است كه ما به ميلمجسم تبديل شدهايم.
v اشخاص ديگري هستند كه معبد اراده و شجاعت ميباشند اينها فقط خواهان پيروزي ميباشند، براي پيروزي ميجنگند اين اشخاص غرور و افتخارشان در تملك نيست بلكه در قدرت ميباشد.
v گروه سوم اشخاصي هستند كه تعدادشان بسيار كم ميباشد و به تفكر و دانش سرگرم هستند و طالب علم ميباشند اينها در روشني آرامبخش فكر خويش غوطهور هستند و قوه ارادي آنها از نوع پرتوي ميباشد و نه شعلهاي، بنابراين دانشمند پرتو افكن ميباشدو شعلهور كننده نيست.
از جمع اين سه گروه در جامعه:
عده بسيار انگشتشماري تولّد پيدا ميكنند كه به درجه تعالي تكامل رسيدهاند يعني اينكه بين قلبشان و دانششان پيوندي زدهاند. اينها بين قلبشان كه سرمنشاء قدرت ارادي و شجاعت ميباشد با انديشهشان پيوند برقرار كردهاند يعني بين طبقه دوم و سوم پيوند ايجاد كردهاند، در عين عالم بودن افرادي داراي شهامت و شجاعت هستند. براي اينكه طبق تعريف افلاطون علما افرادي محافظهكار و گوشهگير ميباشند به گوشه عزلت رفتهاند و روشني خود را از پرتو افكارشان ميگيرند اما ميبينيم كه در عين دانشمند بودن شجاع هم ميباشند يعني بين قلبشان و انديشهشان پيوند زدهاند، و عين حال منكر اميال هم نشدهاند، اميال را هم پذيرفته در عين قدرت اين افراد داراي رقت قلب ميباشند و در عين عالم بودن متواضع ميباشند. دركنار اينكه داراي اميال قوي ميباشند و به لذات تملك و شهوات فكر ميكنند داراي روح بزرگي ميباشند. زماني كه صحبت از لذات شهواني ميشود الزاما رابطه جنسي مطرح نميباشد بلكه انساني كه از شكست كامل طرف مقابلش احساس پيروزي ميكند داراي ميل شهواني است. كسي كه ميخواهد طرف مقابلش را تا حد نابودي لگدمال كند در واقع ميل شهوانياش را ارضا ميكند.
در اينجا اين بحث مطرح ميشود، با توجه به جايگاهي كه در دنياي افلاطوني در مدينه فاضله براي ما درنظر گرفته شدهاست ما به كدامين يكي از اين سه گروه از نظر رفتار اجتماعي متعلق هستيم؟ آيا فردي هستيم كه ميخواهيم مخالف خود را يعني كسي را كه از ما بدگويي كرده يا فكر ميكنيم به ما ظلم كرده به مرحله نابودي كامل برسانيم در اين صورت تبديل ميشويم به فردي كه به ميل مجسم تبديل شدهاست. يا اينكه، با شخصي كه در حق ما ظلم كرده شخصي كه با او در تعارض فكر هستيم در حد معقولات فلسفي درگير ميشويم كه از نظر استدلالي او را با شكست مواجه كنيم و در برابر او پيروز شويم. بين دو استاد بر سر يك مسئله يك ديبيت وجود دارد اين استاد ميتواند تا حدي پيش برود كه فقط به پيروزي علمي برسد اگر از آن فراتر رود و به نابودي شخصيت شخص مقابل بپردازد اين استاد دچار ميل مجسم شدهاست، اين همان است كه ما در جامعه به آن ترور شخصيت ميگوييم.
در واقع اين يك زيربناي فلسفي كه در مناقشه يا در يك چالش بر يك نفر پيروز شديد، از اين به بعد براي منكوب كردن او هرچه گام برداري دچار ميل مجسم شدهايد.
اما افرادي هستند كه عليرقم اينكه قدرت اراده دارند شجاعت دارند، شهامت دارند اما در برابر مخالفينشان به نسبت علمي كه دارند متواضع ميشوند به نسبت تسلطي كه دارند رقيقالقلب ميشوند و به علت مهاري كه بر روي اميالشان زدهاند داراي روح بزرگي هستند.
روح بزرگ باعث ميشود به اين بيانديشيد كه نسبت به فردي كه به شما بدي كرده چگونه گذشت كنيد. آنوقت به غناي درون ميرسيد. در واقع در اينجا ارسطو بيان ميكند كه اينان نخبگاني هستند كه تعدادشان انگشتشمار ميباشد و اينها لياقت نهايي رهبري جهان واحد ارسطو را دارا ميباشند. (ارسطو صحبت از جهان واحد ميكرد) اغلب انبياء نيز از اين قسم افراد بودند.
ما گفتيم كه فيثاغورث از عدالت به عنوان موسيقي ستارگان صحبت كردهاست و ميگويد عدالت عبارت است از موسيقي ستارگان. چرا موسيقي ستارگان؟
به اين دليل كه ستارگان در يك نظم حركت ميكنند و حكام افلاطوني كه در نظر گرفته شد رهبران اين اركستر ميباشند، كه براساس يك نظم و تنظيماتي جامعه را اداره ميكنند. به همين دليل اگر افراد در جايگاه خويش قرار نگيرند تنظيمات به هم ميخورد و عدالت مفهوم خود را از دست ميدهد و چه بسا كه به سقوط جامعه ميانجامد.
اين قاعده در هر فرد هم صدق ميكند كه اميال و انديشه اگر در هماهنگي نبوده و به صورت مجرد باشند آنوقت غايت مطلوب تحقق پيدا نميكند، لذا در اينجا ما تعريف ديگري از عدالت در مورد اشخص ارائه ميدهيم .
عدالت عبارت است از ترتيب و زيبايي كه ميان اجزاي روح برقرار است و براي روح به همان اندازه ضرورت دارد كه سلامتي براي بدن.
بديها و زشتيها ناشي از عدم انتظام و فقدان هماهنگي ميان انسان و طبيعت و يا ميان انسان و انسان ديگر و يا ميان انسان با نفس خود است.
وقتي كه شما مقابل آينه ميايستيد و بيان ميكنيد كه زشت شدهايد به اين دليل ميباشد كه تنظيمات وجود ندارد و اينجا فقدان عدالت ميباشد به اين دليل كه ما بر اساس آن تنظيمات عدالت را تعريف ميكنيم.
تراماخوس يا نيچه و امثالهم خدا را خداي عدالت و انتقام ميدانند و
اينكه نيچه بيان ميكند كه عدالت عبارت است از حق اقويا.
اما افلاطون به چنين چيزي اعتقاد ندارد و ميگويد اين خداوند نيست كه انتقام ميگيرد اين جابهجا شدن اشياء در طبيعت ميباشد كه با خارج شدن از جايگاه خود زشتي و بدي را بوجود ميآورند.
و يك بحثي دارد كه ميگويد: هرگاه عقل و انديشه تابع اميال شدند انسان تبديل به انسان شهواني ميشود.
مثالي از نيچه داريم كه ميگويد: هر گاه انديشه انسان تابع احساسات شود، انسان به يك موجود تك بعدي تبديل ميشود همانندكساني كه شيفتگان مذهب خود ميباشند. همانند شيفتگان مذهب مسيحيت در قرون وسطي اينها دچار سنگفكري شدهبودند. البته اين مسئله بعداز نيچه در ماركسيس هم اتفاق افتاد ماركسيسها تبديل شدند به دگمهاي(dogma) تاريخ، آنها از ديالكتيك سقراطي به جايي رسيدند كه ميگفتند اين است و جزء اين نيست و در اينجا دچار دگم شدند و به هيچ عنوان قبول نميكردند كه افكار و آراء ديگران را حتي بشنوند. شيفتگان مذهبي يا همان متعصبين مذهب مسيحيت قرون وسطي از سر شيفتگي به مطلق ميانديشيدند.
و اما يك خطر هم براي دانشمندان وجود دارد كه اگر چناچه ما تمام حركات انساني و رفتار انساني را تابع انديشه كنيم اينجا يك خشكي بوجود ميآيد و در نهايت جامعه به يك جامعه بيروح و بينشاط تبديل ميشود. فاقد تحرك طبيعي كه اين خلاف ذات طبيعت ميباشد. اين خطر عموماً دانشمندان تهديد ميكند.
اخلاق:
اخلاقي از ديدگاه افلاطون اينگونه بيان ميگردد كه:
اخلاق با همكاري و تعاون و تنظيم آغاز ميگردد.
زندگي در اجتماع اقتضاء ميكند كه هر كسي قسمتي از اختيارات خود را فداي نظم و ترتيب جامعه كند. بالاخره اصل و قانون رفتار و كردار در آسايش دستجمعي است. بقاء و كاميابي هر گروه مرتبط با قدرت آنها است.
و در نهايت همه مفهوم اخلاق برميگردد به نظمي كه ايجاد ميشود. و تنها نكته ظريف در اين است كه انسان به خاطر تنظيمات اجتماعي از برخي از آزاديهاي و حقوق شخصي خود ميگذرد. اين قانون ميتواند قانون حاكم بر روابط اجتماعي باشد و يا ميتواند قانون حاكم بر روابط انساني باشد.
تعريف اخلاق و عدالت مطرح ميشود بدون درك مفهوم سياست و اخلاق و عدالت و رفتار انساني، اخلاق مفهومي ندارد.
به مدينه فاضله افلاطون انتقادات زيادي وارد شده كه بيشترين انتقاد را ارسطو بيان نموده است او كه 30 سال شاگرد افلاطون بوده و بعد از او نيچه منتقد اين نظريه بوده است.
بديهي است كه مكتب افلاطون خيلي منحرف كننده است. اگر كسي به طور مجرد به مطالعه مكتب افلاطوني بپردازد ممكن است به انحراف كشيده شود.
مدينه فاضلهاي كه افلاطون طراحي كرده الزاماٌ نبايد بر روي كره خاكي تحقق پيدا كند.
(Ideal City) در حقيقت يك الگو است براي اينكه انسان به تعالي برسد