Young Elites Academy

مباني فلسفي كدهاي اخلاقي حاكم بر تجمعگرايي
مقدمه:
افلاطون اخلاق را در ادراك عدالت ميبيند و عدالت را در عدم تجاوز به روح انساني كه پرتوي از انوار الهي است (ابنسينا) كه در هر انسان به وديعت گذارده شده است متجسم مينمايد(نواميس 327.)
تعريف عدالت:
عدالت آن است كه كسي آنچه حق اوست به دست آورد و كاري كه در پيش گيرد كه استعداد و شايستگي آن را داشته باشد(433). عدالت در اجتماع مانند هماهنگي ستارگان در حركت منظمي است كه دارند (فيثاغورس آن را موسيقي ستارگان مينامد) اجتماعي كه بدينترتيب باشد، باقي خواهد ماند و اين همان سّر باقي اصلح است در موجودات زنده (داروين). در فرد نيز عدالت و روشني نطام و انتظام منتج است. اگر عواطف تنها محرك اعمال بشر گردد و افعال انسان حرارت و روشني خود را از احساسات دريافت كند(چنانچه در شيفتگان مسيحيت ديده ميشود) تنزل و از هم پاشيدگي شخصيت آغاز ميشود .... عدالت قدرت انتظام و هماهنگ است (افلاطون).
تعريف اخلاق:
اخلاق با همكاري و تعاون و تنظيم آغاز ميشود. زندگي در اجتماع اقتضا ميكند كه هر كس قسمتي از اختيارات و آزاديهاي شخصي خود را فداي نظم و ترتيب جامع كند. بالاخره اصل و قانون رفتار و كردار در آسايش دستجمعي است... بقا و كاميايي هر گروه مربوط به درجه قدرت و وحدت او است. بسته به اين است كه اعضاي او تا چه اندازه استعداد همكاري براي به غايت و اهداف مشترك دارند، طبيعت چنين ميخواهد و حكم او قطعي است( افلاطون)
تعبير نيچه از اخلاق عبارت است از: قدرت اقويا و عدالت را حق اقويا تعريف ميكند.
سؤال اين است كه كدامين تعريف از اخلاق مطلوبتر است؟ تعريف افلاطون يا تغبير نيچه و تراماخوس و كاليگلس و سوفسطائيان؟
بروز تضاد اخلاقي در تخطي از عدالت:
هرگاه انسان _ در حين كشمكش با انساني ديگر _ سخني از وي درجمع نقل كند كه فاقد سنديت باشد، به روح انساني وي _ كه انوار الهي است _ تجاوز نموده است و از حكم قطعي طبيعت نظم و انتظام عدول كرده است( نواميس 819) يعني هم عدالت را جاري نداشته و هم اخلاق را قرباني كرده است( جمهوريت، افلاطون).
هيچكس در نظر بدهكاران خويش قهرمان نيست:
مشهور است كه ارسطو بين 8 تا 30 سال نزد افلاطون تعليم ديد اما ارسطو از سرسختترين مخالفين افلاطون شد؛
... ممكن است يكي از شارحان بدخواه بينديشد كه ارسطو ( مانند نيچه) از آن رو افلاطون را چنين سخت انتقاد ميكند كه خود را خيلي مديون او ميدانسته است و چنانكه مي گويند؛
هيچ كس در نظر بدهكاران خويش قهرمان نيست (ويل دورانت ارسطو59).
اما ارسطو حسننيت داشته است.
.... تو نيكي ميكن و در دجله انداز....
تعريف و تحديد، تصفيه و تجزيه:
سقراط همواره اصرار و ابرام حيرتآوري در تعريف و تحديدِ اشارات و كلمات داشت و افلاطون نيز براي تصفيه و تجزيه تصورات و مفاهيم، تقاضاي دائمي خود را تكرار مينمود. زيرا وي معتقد بود كه از تصفيه و تجزيه «تصورات و مفاهيم»، ميتوان مقدمه و طلايه منطق را دريافت.
ولتر ميگفت؛ اگر ميخواهيد با من گفتگو كنيد، اصطلاحات خود را تعريف و تحديد كنيد.
ارسطو نيز توصيه ميكرد اگر طرفين مباحثه جرأت تعريف و تحديد اصطلاحات خود را داشته داشتند، چه بسيار از مناقشات كاسته ميشود.
با اين استناد، رسيدن به «زبان مشترك» براساس «مفاهيم مشترك» در تجمعگرايي يك الزام فلسفي براي بقاي يك جمع محسوب ميگردد و منطق بر تعاملات فيمابين افراد متجمع در يك گروه، حاكميت پيدا ميكند.
نظم و انتظام اخلاقي يا كدهاي اخلاقي:
تعريف و تحديد اصطلاحات و تصفيه و تجزيه تصورات و مفاهيم سقراطي و افلاطوني چيزي نيست جز تنظيمات اخلاقي حاكم بر مناسبات و عملكردهاي اعضاي يك گروه _ در سايه اصول منطق ارسطويي _ به منظور نيل _ سالم_ به اهداف مشترك با زبان مشترك به دور «خير عموم» و احتراز از تجاوز به روح انساني(عدالت).